part48
ویو ا/ت
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون پنجره خیره شدم. جیمین منو به یه آپارتمان برده بود، یه جای دنج و آروم که بتونم فکر کنم، ولی مغزم حتی یه لحظه هم آروم نمیگرفت.
"تو فقط یه سرگرمی بودی."
دوباره اون جمله لعنتی توی ذهنم تکرار شد و حس کردم قلبم مچاله شد. چرا گذاشتم بهم نزدیک بشه؟ چرا حتی برای یه ثانیه فکر کردم که ممکنه... ممکنه واقعاً منو بخواد؟
چقدر احمقم...
"" 'نه، نیستی.
با تعجب برگشتم. جیمین کنار در ایستاده بود، یه لیوان قهوه توی دستش.
"" تو فقط زیادی مهربونی. و زیادی به آدمها فرصت میدی.
لبخند تلخی زدم.
شاید وقتشه که اینجوری نباشم.
"" شاید.
نگاهش جدی شد.
"" ولی یه چیزی رو بدون، ا/ت... تو نباید این بازی رو ببازی.
ویو جونگکوک
لیا داشت حرف میزد، ولی صدای ذهنم بلندتر از اون بود.
ا/ت دیگه اینجا نبود. و برای اولین بار، حس کردم این خونه لعنتی زیادی خالیه.
•جونگکوک! داری گوش میدی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
_ گفتم، من با تو ازدواج نمیکنم.
لیا پوزخند زد.
•ولی تو چارهای نداری. مامانت اینو میخواد.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
_ اون همیشه چیزی رو که میخواد، نمیگیره.
چشمهای لیا گرد شد.
•یعنی چی؟
به سمت در رفتم، بدون اینکه بهش نگاه کنم.
_ یعنی... وقتشه که این بازیو من ببرم.
ویو ا/ت
جیمین با دقت نگاهم میکرد. انگار که داره یه چیزی رو توی صورتم میخونه. لیوان قهوه رو گذاشتم کنار و دستهامو توی هم قفل کردم.
چرا کمکم کردی؟
اون نفس عمیقی کشید و یه کم جلوتر اومد.
"" چون نمیخواستم تو هم مثل بقیه بشی.
بقیه؟
"" کسایی که جونگکوک نابودشون کرد.
حرفش مثل یه شوک به بدنم برخورد کرد. انگار که میدونستم، ولی تا وقتی یکی دیگه بهم نگفته بود، باورش نمیکردم.
نابود؟
"" آره، اون همیشه بازی رو میبره، ولی تو فرق داشتی. تو... تو رو انتخاب کرده بود که نابود کنه، ولی خودش گرفتار شد.
چیزی توی دلم فرو ریخت. یعنی چی؟ یعنی جونگکوک...؟
"" سوال نپرس، فقط بدون که این جنگ تازه شروع شده.
ویو جونگکوک
"وقتشه که این بازیو من ببرم."
کلمات خودم توی ذهنم تکرار میشدن، ولی هیچ حسی از پیروزی نداشتم. توی اتاق کارم نشسته بودم، ولی ذهنم جای دیگهای بود. جای دیگهای که ا/ت توش بود.
_ معلوم شده کجاست؟
نامجون از پشت میز نگاهش رو از لپتاپ برداشت.
_نه هنوز، ولی کسی که کمکش کرده یه آدم آشناست.
اخمامو توی هم کشیدم.
_ کی؟
_جیمین.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
_ اون همیشه زیادی فضولی میکرد.
نامجون لبخند تلخی زد.
_شاید چون میدونه تو داری اشتباه میکنی.
نگاهش کردم.
_ اشتباه؟ من هیچوقت اشتباه نمیکنم.
پس چرا حالت اینه؟
نفسمو با عصبانیت بیرون دادم و بلند شدم.
_ پیداش کنید. همین امشب.
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون پنجره خیره شدم. جیمین منو به یه آپارتمان برده بود، یه جای دنج و آروم که بتونم فکر کنم، ولی مغزم حتی یه لحظه هم آروم نمیگرفت.
"تو فقط یه سرگرمی بودی."
دوباره اون جمله لعنتی توی ذهنم تکرار شد و حس کردم قلبم مچاله شد. چرا گذاشتم بهم نزدیک بشه؟ چرا حتی برای یه ثانیه فکر کردم که ممکنه... ممکنه واقعاً منو بخواد؟
چقدر احمقم...
"" 'نه، نیستی.
با تعجب برگشتم. جیمین کنار در ایستاده بود، یه لیوان قهوه توی دستش.
"" تو فقط زیادی مهربونی. و زیادی به آدمها فرصت میدی.
لبخند تلخی زدم.
شاید وقتشه که اینجوری نباشم.
"" شاید.
نگاهش جدی شد.
"" ولی یه چیزی رو بدون، ا/ت... تو نباید این بازی رو ببازی.
ویو جونگکوک
لیا داشت حرف میزد، ولی صدای ذهنم بلندتر از اون بود.
ا/ت دیگه اینجا نبود. و برای اولین بار، حس کردم این خونه لعنتی زیادی خالیه.
•جونگکوک! داری گوش میدی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
_ گفتم، من با تو ازدواج نمیکنم.
لیا پوزخند زد.
•ولی تو چارهای نداری. مامانت اینو میخواد.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
_ اون همیشه چیزی رو که میخواد، نمیگیره.
چشمهای لیا گرد شد.
•یعنی چی؟
به سمت در رفتم، بدون اینکه بهش نگاه کنم.
_ یعنی... وقتشه که این بازیو من ببرم.
ویو ا/ت
جیمین با دقت نگاهم میکرد. انگار که داره یه چیزی رو توی صورتم میخونه. لیوان قهوه رو گذاشتم کنار و دستهامو توی هم قفل کردم.
چرا کمکم کردی؟
اون نفس عمیقی کشید و یه کم جلوتر اومد.
"" چون نمیخواستم تو هم مثل بقیه بشی.
بقیه؟
"" کسایی که جونگکوک نابودشون کرد.
حرفش مثل یه شوک به بدنم برخورد کرد. انگار که میدونستم، ولی تا وقتی یکی دیگه بهم نگفته بود، باورش نمیکردم.
نابود؟
"" آره، اون همیشه بازی رو میبره، ولی تو فرق داشتی. تو... تو رو انتخاب کرده بود که نابود کنه، ولی خودش گرفتار شد.
چیزی توی دلم فرو ریخت. یعنی چی؟ یعنی جونگکوک...؟
"" سوال نپرس، فقط بدون که این جنگ تازه شروع شده.
ویو جونگکوک
"وقتشه که این بازیو من ببرم."
کلمات خودم توی ذهنم تکرار میشدن، ولی هیچ حسی از پیروزی نداشتم. توی اتاق کارم نشسته بودم، ولی ذهنم جای دیگهای بود. جای دیگهای که ا/ت توش بود.
_ معلوم شده کجاست؟
نامجون از پشت میز نگاهش رو از لپتاپ برداشت.
_نه هنوز، ولی کسی که کمکش کرده یه آدم آشناست.
اخمامو توی هم کشیدم.
_ کی؟
_جیمین.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
_ اون همیشه زیادی فضولی میکرد.
نامجون لبخند تلخی زد.
_شاید چون میدونه تو داری اشتباه میکنی.
نگاهش کردم.
_ اشتباه؟ من هیچوقت اشتباه نمیکنم.
پس چرا حالت اینه؟
نفسمو با عصبانیت بیرون دادم و بلند شدم.
_ پیداش کنید. همین امشب.
- ۵.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط